پارت بیست و یک :

همان وقت صدای عزیزه از پشت سر غافلگیرش کرد:
- حواست کجاست مادر؟!... این سینی رو ازم بگیر.
بلافاصله به پشت چرخید. سینی چای و پولکی را از دست او گرفت و دستپاچه لب زد:
- ببخشید عزیزه. الان میام کمکتون.
عزیزه لنگی زد و خودش را روی نزدیکترین مبل رها کرد. دستی به زانوی متورمش کشید و گفت:
- نه مادر. نیازی نیست. شهاب غذا گرفته. مث همیشه حسابی تو زحمت افتاده.
نگاهش به شهاب پر از تحسی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    اگه نگاربخوادشهابو پس بزنه خیلی بی معرفته

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    ❤️🌺💔

    ۱ سال پیش
  • ملیکا

    0

    نگار داره میره رو اعصابم🤨

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️